
![]()
شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب
من که مي سوزم و پروانه ندارم چه کنم
آبي تر از آنم که بيرنگ بميرم
از شيشه نبودم که با سنگ بميرم
من آمده بودم که تا مرز رسيدن








همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبم
شايد که خدا خواست که دلتنگ بميرم

من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد

آهاي آهاي کبوترا ، شاپرکا ، قاصدکا
آهاي نسيم رهگذر ، اي مرغک شانه به سر
اي گل سرخ اقاقيا ، نسترنا ، شقايقا
اي کوچه هاي پر نفس ، پنجره هاي در قفس

آيا از او شنيده ايد ؟ او را به جايي ديده ايد ؟
او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست
اي بلبل ديوانه مست اي سرزمين دوردست
اي جاده هاي تب زده مسافران شبزده

سايه
ي او را ديده ايد ؟ صداي او شنيده ايد ؟
او را که در من زندگيست ، در من هميشه ماندني ست

آيا از او شنيده ايد ؟ او را به جايي ديده ايد ؟
او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست


مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره
منتظرم

