سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غروب غریبانه من
سلام ای غم لحظه های جدائی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی آشنای
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنهانمی مانی ای مانده بی من
تورامیسپارم به دلهای خسته
تورامیسپارم به مینای مهتاب
تورامیسپارم به دامن دریا
اگرشب نشینم اگر سرشکسته
تورا میسپارم به رویای فردا
به شمع میسپارم توراتا نسوزد

به دل میسپارم تورا تا نمیرد
اگرچشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگاری صدارانگیرد
خداحافظ ای برگ وبار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگرسبزرفتی اگرزردماندم
خداحافظ نوبهار همیشه

می خواهمت می دانی اما باورت نیست
فکری به جز نامهربانی در سرت نیست
دیگر شدی هر چند ، اما من همانم
آری همان شوری که در سر دیگرت نیست
من دوستت دارم تمام حرفم این است
حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست
من آسمان بی کران ، روحی بلندم
باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست
ای کاش در آغاز با من گفته بودی
وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

وقتی گریبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,

گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته
توچه آسان گذشتی از من ومن چه اسان شکستم بی تو توچه آسان گفتی خدانگهدار ومن چه سخت منتظرت
بودم

تو که نیستی غم غربت با منه ، همیشه یه دنیا حسرت با منه
توکه نیستی روزا با شب یکی اند ، همه شون تاریکن و تاریکی اند
باتو ماه رو همه جا می بینم حتی خورشید و شبا می بینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه دیگه چنگی به دلم نمیزنه
می دونستی پیش تو گیر دلم می دونستی بری میمیره دلم
می دونستی پیش تو گیر دلم میدونستی بری میمیره دلم
ای دل صاب مرده ، باز تو رو خواب برده
دارم ازاین همه گریه آب می شم روسر خودم دارم خراب
میشم

خیلی مأیوس دلم یه کاری کن داره می پوسه دلم یه کاری کن
غم غصه شده حق دل من به همینا مستحق دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه به خدا بهتره زیر گل باشه
میدونستی پیش تو گیر دلم می دونستی بری میمیره دلم
دارم از درد غریبی آب میشم رو سرخودم دارم خراب می شم

بعد تووبی تو

ثانیه های سخت
دقایق بارانی
روزهامرگبار
می گذرد

اینست روزگارم بعد تو
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
بشکست دلم کسی صدایش نشنید آری دل مرد بی صدا میشکند

دلتنگی حس غريبی است كه فقط در دل رخنه
میكند، دلتنگی آرايه ادبی سينه است آنگاه كه صدای قاصدكهای مهربان از لای درختان
شنيده میشود و دلتنگی را میتوان در شب احساس كرد وقتی كه همه جا تاريك است، وقتی كه كسی جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي
زند و پِی چيزی و گم كردهای مي گرديم و آن گم كرده كسی و چيزی نيست جز تو ای مهربان

در امتداد شب حصار دل را میشكنم و غصههايم را به پرندههای مهاجر میدهم تا برايت به آستانه پنجره عشق بياورند، آنگاه است كه غروب رنگی دوباره به خود میبيند. آری ای دوست اين دنيای فانی ما آدمهاست كه بي جهت غروب و طلوع را نظارهگر می شويم، غصههايمان را بيشتر مي كنيم و در
آخر از رنگ زشت زندگی بدمان میآيد

دلم برايت تنگ ميشود آنقدر كه اگرخورشيد نباشد ماه از غصه ميميرد
تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اونم از بدترین نوعش؟بزرگترین
دلتنگی اینه که بدونی کسی که دوستش داری هیچوقت مال تو نمی شه اینه که بدونی یه
روز از کسی که دوستش داری باید جدا بشی چه بخوای چه نخوای

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد...و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش میگیره بی بهونه می باره...
به کسی توجه نمیکنه... از کسی خجالت نمیکشه...می باره و می باره و
می باره...
اینقدر می باره تا آفتابی شه... آبی شه!!!...
کاش...کاش می شد مثل آسمون بود...کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا
بالاخره آفتابی شی...بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده...انگار نه انگار که
غصهایی بوده...همه چیز فراموشت بشه!!!...
آسمون چشم های من تا صبح بارید...
نگام کن...
حالا آبی شدم؟؟!
