تبليغاتX
مغرورترين عاشق شهر
زندگی رسم خوشایندی است...
قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دورخواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق ازتور تهي ودل ازآرزوي مرواريد، همچنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا_پرياني كه سر از آب بدر مي آرند ودرآن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون ازسر گيسوهاشاان همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: (دوربايد شد،دور. مردآن شهراساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگورنبود. هيچ آيينه تالاري ، سرخوشي هاراتكرارنكرد. چاله آبي حتي، مشعلي راننمود. دوربايدشد،دور. شب سرودش راخواند، نوبت پنجره هاست.

www.hamtaraneh.com

 همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه درآن پنجره هارو به تجلي بازاست بام ها جاي كبوترهايي است،كه به فواره هوش بشزي مينگرد. دست هر كودك ده ساله شهر،شاخه معرفتي است. مردم شهر به چين وچنان مينگرند كه به يك شعله،به يك خواب لطيف. خاك موسيقي احساس تو را ميشنود وصداي پرمرغان اساطيرميايد در باد. پست درياهاشهري است كه در ان وسعت خورشيد به اندازه چشملن سحرخيزان است شاعران وارث اب وخردو روشني اند. پشت درياها شهري است! قايقي بايد ساخت.

خداوند شهپر عشق را به انسان داد تا به وسيله ي آن بتواند به سوي او پرواز كند.

ميكل آنژ

 

 

اين زيبايي نيست كه آفريننده عشق است؛ بلكه اين عشق است كه آفريننده زيبايي است.

 

تولستوي

 

 

زندگي چيست؟

بيداري كه تنها، يك لحظه طول مي كشد و دوباره، به خواب مي پيوندد؛ دوران شگفت انگيز و كوتاهي كه تولد و مرگ را از هم جدا مي سازد؛ جرقه اي كه در ظلمت شب مي درخشد و ناپديد مي گردد.

 

لامارتين

 

 

اميد در زندگاني انسان آنقدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان

هوگو

 

 

مقصرترين مردم كساني هستند كه روح مايوس دارند.

ناپلئون بناپارت

 

 

روزگار لیلی و مجنون گذشت گرچه در خاکستری از خون گذشت روزگار خوب شیرین بادرفت گرچه اندر حسرت فرهاد رفت خسروی امد از او کامی گرفت لذتی از نیک اندامی گرفت اخرش هم سینه شان بر خاک رفت خاکشان تا ان سر افلاک رفت ویس را با عشق رامین جا گذار دور انان را به انان واگذار دیگر ان دور ملال انگیز رفت عشقهای پاک شورانگیز رفت از سرانجام گذشته درس گیر یاد انان را به جای ترس گیر من بگویم وصف زیبایی چرا صورت نیکوی رویایی چرا او که من را تا قیامت برده است من ندانم از چه جامی خورده است من بگویم قصه عشق تو را تا چگونه سوخت دنیای مرا از سرم ان شورهایم رفته بود اژدهای عشق من هم خفته بود....... ساقه های قامتت نیکوست یار برگ های گیسوان خوشبوست یار می وزیدی چون هوا بر سینه ام اشنای دلکش دیرینه ام تا به کی در ارزوی دیدنت من ندارم طاقت خشکیدنت روزگار عاشقی ها در گذشت مانده از ان روزگاران سر گذشت من شدم تنها دلم تنهاترین افرین ای دل تو را صد افرین.........

 

 

جواني، ستاره اي است كه فقط يك بار در آسمان عمر طلوع مي كند.

 

ژوبر

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:40 توسط :: صدای خاموش ::