بسمه تعالی

کاروان مسافرتی موعود
کاروان مسافرتی موعود همزمان بافرارسیدن اجل معلق برای عزیمت به یک سفر خارق العاده ازکلیه داوطلبان بدون ثبت نام به عمل می اورد
زمان حرکت:خدا میداند سن افراد:مطرح نیست
توشه راه :ایمان به خدا وائمه اطهار مبدا:دنیای فانی
مقصد:دیار باقی مدت سفر:بسیار طولانی
وسایل مورد نیاز:دو متر پارچه سفید
1)از اوردن تمام ثروت وماشین به داخل محوطه جدا "خودداری فرمایید
2)قبل از حرکت خمس زکات وکلیه حقوحقوق خود را با خداوند متعال وپیامبر وائمه وسایر مردم خصوصا فقرا تسویه نمایند
3)از اوردن بار اضافی از قبیل :حق الناس غیبت تهمت دروغ وغیره خودداری فرمایید
4) از ارائه هر گونه خدمات روشنایی معذوریم در صورت لزوم تا زمانی که در دیار مبدا هستید نماز را فراموش نکنید
5)چون این سفر طولانیست حتما "قبل از عزیمت از کلیه دوستان وبستگان و مخصوصا "کسانی که با انان قطع رابطه نموده اید حلالیت بطلبید
6) اموال به جا مانده از شما ممکن است بلای جان شما شود قبل از رفتن تکلیف انها را روشن نمایید
7)برای سکونت هر نفر یک متر جارزرو شده است
8)چنانچه از تنگی جانگرانید پاکیزه وخوش اخلاق باشید وحرام خواری نکنید
9)قبل از حرکت به بستگان توصیه کنید از اوردن دسته گلهای سنگین وسنگ قبر های تجملی وبرگزاری مراسم پر خرج پرهیز نمایند
10)برای کسب اطلاعات بیشتر به قران کریم وسنت اهل بیت مراجعه نمایید ووسیله مشاوره رایگان ومستقیم به صورت شبانه روزی بدون وقت قبلی در دسترس شماست در صورت نیاز با شماره های زیر تماس بگیر ید
سوره انبیا ایه 47
سوره تغابن 5
سوره شوری ایه 20
سوره نسا ایه 145
سوره قلم ایه 45
سوره روم ایه 19
وسوره های قیامت بلد مرسلات وسایر ادرس های مربوطه
تذکر:قبل از انکه مایه عبرت دیگران شوید از گذشته دیگران پند بگیرید
برای تمامی شما سفری اسوده ارزومندیم مدیرکاروان:حضرت عزرائیل (ع)
![]()
«لنگه کفش»![]()
![]()
يه لنگه كفش پيرو دربوداغون
افتاده بود يه گوشه ي خيابون
هيشكي اونو يه لحظه پاش نميكرد
هيشكي يه لحظه هم نگاش نميكرد
ميگفت كه تنهايي و بي پناهي
يه روز به آخر برسه الهي
يه لنگه كفش پاره
بي كس و بي ستاره
افتاده زار و گريون
يه گوشه خيابون
شب بود و شبگردی بارون وباد
رد شدمو چشام به چشماش افتاد
ديدم که همه زخماش از غربته
مثله خودم خسته و بی طاقته
ديدمو گفتم که نبايد نشست
يه کفش بيچار رو ديد و نشکست
يه لنگه كفش پاره
بي كس و بي ستاره
افتاده زار و گريون
يه گوشه خيابون
رفتمو گفتم که چرا نشستی
تلف نکن عمرتو دستی دستی
درسته که از همه تنهاتری
اسير اين دردای زجرآوری
کفشای غيرَتو بايد پا کنی
بگرديو لنگتو پيدا کنی
يه لنگه کفش....
برای شنیدن ترانه ی یه" لنگه کفش" با صدای محسن چاوشی اگه دوست داشتی یه کیلک کن...
نظر یادتون نره
ازمایش قبل از ازدواج

والا دفعههاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو
صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده! روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم “نمياد که نمياد”!

بعد از ده دقيقه صدام کردن و من هم رفتم به سوي “دستشويي برادران”. آقاي “مسئول نظارت بر امور جيش(!)” اونجا روي چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندي زد و گفت: ” آقاي داماد! مبارک باشه ايشالله!”. بوي تند دستشوئي داشت خفهام ميکرد. به زور لبخندي زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالي) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمي نگاهي کرد و گفت: “شيريني ما هم فراموش نشه!”. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.
بعد گفتن صداتون ميکنيم براي آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توي يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندي زد و گفت: “بهبه! چه آقا دوماد خوشتيپي! مبارک باشه!”. سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توي رگ من بدبخت و گفت:” البته شيريني ما فراموش نشهها!”. يه دستم به پنبه الکل روي بازوم بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.
از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: “آقا باور بفرمائيد هرچي آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام براي آزمايش”؟؟
گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهاي درسي(!) رو توزيع ميکرد، لبخندي زد و گفت: “مبارک باشه آقاي دوماد!”. دو تا کتاب آموزشي رو بهم داد و گفت: “البته شيريني ما هم فراموش نشه!”. يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.
همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهي که رفتيم، آقاي دکتر با يه فيلم ويدئويي وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سري آموزشهاي قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!” ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!
و اما اين فيلم خودش ماجرائي داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:
“..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد…”!
دو تا مرغابي نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توي برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توي جنگل از اين شاخه به اون شاخه ميپريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال براي زن و بچهاش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميزدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه 5 دقيقهاي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!) كنار هم بودن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!
بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيههاي ايمني ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو بوس کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوي عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، موهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک براي شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقاي هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه “با آغوش باز” باشد اين از هر عبادتي بهتره. بعد باز دوباره آقاي دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائي که براي ما ميپزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقاي روحاني اومدن و گفتند که: آن روزِي که رفتار شوهر با همسر از روي مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد.

بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روي ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد (يعني داشتن با هم حرف ميزدن!) آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولي اينور و اونور ميز کسي نبود!!! بعد دوباره آقاهه اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نميبينين؟؟!” خلاصه کلي آموزش ديديم، با چيزهاي ديگه!
و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبي و خوشي زندگي کرديم!
انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!